لسان الملك سپهر

418

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

گفتند : پسر برادر تو خدايان ما را دشنام همىگويد و دين ما را عيب كند و ما را در حساب ديوانگان شمار دارد و پدران ما را گمراه گويد ، يا ما را با او بگذار كه دفع او كنيم يا خود دفع او كن ، ابو طالب ايشان را به رفق و مدارا بازتاخت . اما از آن سوى رسول خداى همچنان آشكارا مردم را به خداى مىخواند و بتان را به زشتى ياد مىكرد تا اين سخن پراكنده گشت و در زبانها ساير افتاد ، و قريش بعضى ، بعضى را برانگيختند تا ديگر باره به نزد ابو طالب شوند و اين شكايت به دو برند ، پس در كعبه همگى انجمن شدند و آهنگ خدمت ابو طالب كردند . و ابو طالب مردى بزرگ بود و بنى هاشم جملگى سر در خطّ فرمان او داشتند و از او بزرگتر كس در مكه نبود و ايمان خويش را پوشيده مىداشت تا مردمان از نزديك او پراكنده نشوند و قوّت او در نصرت پيغمبر اندك نشود . بالجمله صناديد قريش ديگر بار به در سراى ابو طالب آمدند و ايشان را آن روز به خويشتن بارنداد و جز او كس را در مكه حاجب و دربان نبود . مع الحديث آن روز قريش بازشدند و روز ديگر آمدند ، هم ايشان را بار نداد ، و روز سيم آن جماعت را رخصت فرمود تا درآمدند و گفتند : كار از آن بگذشت كه ما توانيم در كار محمّد شكيب كرد ، نخست ما را دشنام گفت ، و به جنون و شيفتگى نسبت كرد و گفت : پدران شما به دوزخ اندرند و ما شكيبائى كرديم ، اينك خدايان ما را دشنام همىگويد و لعنت فرستد ، تو او را بگوى خدايان ما را بر زبان نياورد و او داند و خداى خويش و طريقت خويشتن ، اگر نه ما از آن ترسيم كه يك تن از سفهاى قوم دست به دو آخته او را مقتول سازد و در ميان بنى هاشم و قريش خون افتد ، و اين خون ريختن و آويختن هرگز از ميان برنخيزد ، اگر گوش بر فرمان است او را از اين كردار بازداد ، و اگر نه بفرماى تا از ديت محمّد چه خواهى كه ما زر و سيم فراهم كنيم و نزديك تو آورده او را مأخوذ داريم و مقتول سازيم و مردم مكه را از اين سختى برهانيم ؟ ابو طالب فرمود : اى مردمان : محمّد ، برادرزادهء من نيست فرزند ، عزيز من است ،